داشتم زندگیمو میکردم درس خوندم واسه چی بود اخه
البته علتش این نیست که دارم زیر بار درسهای دانشگاه له میشم علتش ترس از نتونستن
کارایی هست که ازم میخوان
میترسم واقعا میترسم امروز کارنامه نهایی سنجش هم اومد و فهمیدم میتونستم جز ساری فردوسی
مشهد و گنبد هم قبول شم و هی لعنت میفرستم به اون لحظه که با خودم گفتم ساری به خونه نزدیکتر
پس ساری رو اول انتخاب میکنم در حالیکه عاشق مشهد بودم و تو تموم مدت که منتظر نتیجه بودم دعا
میکردم مشهد قبول شم و حالا هم از ساری هم از دانشگاهش متنفرم متنفررررررررر
وبلاگهاشونو حذف كردن
چقدر با دختري كه اولين بار اولين پستشو اينجا نوشت فرق كردم چقدرر دلتنگشم و
چقد بيزارم ازش
رو چه اصلي اين حرف و ميزنين؟ من كه ميگم بيشتر از ۲ دسته هستن
يه دسته مث من روز عيد و با انزجار و تنفر شروع ميكنن
يه دسته با خوشحالي
يه دسته با بي تفاوتي
يه دسته كه اصن شروع نميكنن
خلاصه بدجوري دسته بنديا زياد تو اين مورد اين همه رو من گفتم ديگه باقيش با خودتون
همینا دیگه بیش از این سخنمان نمی اید